تبليغاتX
ღღJust a Moment please ღღ

قالب پرشین بلاگ


ღღJust a Moment please ღღ
...Please
لینک دوستان
برای من فرقی نمیکنه دیوار آشپزخونه چه رنگی باشه

 

یعنی : تا وقتی که آبی، سبز، زرد، صورتی، مشکی، یشمی، خاکستری، عنابی، سفید و ... نباشه اشکالی نداره

این یه کار، مردونه است .

 

یعنی : تو این کار هیچ منطق درستی نیست و تو هم سعی نکن دلیلی برایش پیدا کنی

میخواهی تو درست کردن شام کمکت کنم؟

 

یعنی : پس چی شد این شام ؟ چرا رو میز آماده نیست

چه فکر خوبی !تعجب

یعنی : این کار شدنی نیست و من کل روز رو برات کرکری می خونم وحالت رو می گیرم .

بله عزیزم یا حتما حتما

یعنی : این یکی اصلا معنی نداره و چون شرطی شده ام از دهنم پریده

زنم منو درک نمیکنه !

یعنی : همه قصه ها و خاطره های منو شنیده و دیگه خسته شده

ماجرایش طولانیه و سر فرصت برات تعریف می کنم

یعنی : اصلا خودم هم نفهمیدم چی شد

من اخیرا'' خیلی ورزش می کنم

یعنی : باتری کنترل از راه دور تلویزیون تمام شده

دسپتخت تو مثل دستپخت مادر مرحومم می مونه

یعنی : تو هم که غذا رو می سوزونی

کمی استراحت کن عزیزم خسته شدی!

یعنی : بابا این جارو برقی رو خاموش کن می خوام فیلم ببینم

چه جالب!

یعنی : آخ که چقدر حرف می زنی

عزیزم مادیات در عشق ما هیچ نقشی نداره !!

یعنی : باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش کردم و کادو نخریدم

این واقعا'' فیلم خوبیه !

یعنی : تو این فیلم پر از بکش بکش و بزن بزن و ماشین سواریه

من برای این کارم دلیل دارم

یعنی : بذار فکر کنم ببینم چه دلیلی می تونم برای این کارم پیدا کنم

منظورت چیه؟ تو که لباس داری؟

یعنی : یادت رفته چهار سال پیش برای خودت لباس خریدی؟

ما تو کار خونه با هم مشارکت می کنیم

یعنی : من ریخت و پاش می کنم او جمع و جور می کند

[ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 5:6 بعد از ظهر ] [ ♥فاطمه جون♥ ]
سلام دوستان عزيزم امروز اومدم بعد از مدت ها با يه آپ باحال و خنده دار لطفا از دستش

نديد خيلي باحاله  اولين مطلب رو بخونيد بعد بريم سراغ مطالب بعدي

 
 
حرفهایی که دوست ندارید در اتاق عمل بشنوید:

• اووووووووووه !!! پس اشتباه بریدم!

• كسی ساعت مچی منو ندیده؟!

• دیشب تا دیر وقت مهمونی بودم. یادم نمی آد هیچوقت تو عمرم آن قدر ........ !

• وای! صفحه ی 47 دستورالعمل جراحیم پاره شده!

• منظورت چیه كه باید پای چپشو می بریدیم؟!

• فوراً یه عكس از این زاویه بگیر. این یكی از عجایب خلقته!

• بهتره این تیكه رو نگه داریم. ممكنه برای تشریح به درد بخوره!

• ولی كتاب من اینجوری نمی گه! كتاب تو چاپ چندمه؟!

• فوراً اون تیكه گوشت رو برگردون!

• صبر كن ببینم! اگه این طحالشه، پس اون چی بود؟!

• پرستار لطفاً اون گوشت رو به من بده. اون گوشته ... همون چه می دونم... اون
 
عضوی که نمی دونم چی بود دیگه!

• اوه! زود دوباره همه ی بخیه ها رو باز كنین. یكی از پنس ها كمه!

• اگه فقط یادم می اومد كه این كارو چه جوری هفته ی پیش توی كلاس بازآموزی
 
 انجام دادند خوب بود!

• لعنتی! بازم چراغ ها خراب شد!
گریه نوزاد

• می دونی؟ پول خیلی هنگفتی میشه توی تجارت كلیه به جیب زد. اوه! اینجا رو! این
 
آقا یه كلیه اضافه داره!

• همه برن عقب وایسن! لنز چشمم افتاد بیرون!

• میشه قلبش رو یه مدت از تپیدن بندازی؟ تمركزم رو به هم می زنه!

• خیلی خب بچه ها... این برای همه مون می تونه یه تجربه ی جدید باشه!

• می دونستی این مریض خودشو یك میلیون دلار بیمه ی عمر كرده؟ الان زنش تلفن
 
 زد و گفت !!

• اشكالی نداره. همون قیچی رو بده. كف زمین رو كه تمیز كردن. نه؟!

• یادته بخش تشریح می گفت حاضره 1000 دلار برای یه جسد تر و تمیز بده؟!

• چی؟! منظورت چیه كه اینو واسه عمل نیاورده بودن؟!

• كاش عینكم رو توی خونه جا نمی ذاشتم!

• این مریض بیچاره اگه اشتباه نكنم زن و بچه داره. نه؟!
در انتخاب رشته آگاهانه عمل کنید.(قسمت دوم)

• پرستار نگاه كن ببین این آقا برای اهدای عضو ثبت نام كرده بوده یا نه؟!

• خدای من! منظورت چیه كه ازش برای قبول مسئولیت مرگ امضا نگرفتین؟!

• نگران نباشین. فكر می كنم این تیغ به اندازه ی كافی تیز باشه!

• چیه؟ چرا اینطوری نگاه می كنین؟! تا حالا ندیدین یه دانشجو اینجا جراحی كنه؟!

• الو؟ سلام عزیزم. چی؟! منظورت چیه كه طلاق می خوای؟!

• من که نمی دونم این چه عضویه! ولی به هر حال زود بذارش وسط بسته یخ!

• عجله كنین. من نمی خوام این قسمت سریال رو از دست بدم!

• این گاز خنده خیلی باحاله. می شه یه كم دیگه شو امتحان كنم؟!

• پس بچه كو؟! مگه مریضو برای سزارین نیاورده بودن؟! اینجا اتاق عمل شماره چنده؟!

• هی پرستار! یه ست جراحی دیگه روی اون یكی میز باز كن. اون مریض هنوز داره
 
تكون می خوره!

• مطمئنی كه بعداً ازمون شكایت نمی كنه؟!

• معلومه كه من این عمل رو قبلاً هم انجام دادم پرستار. تقریباً 20 سال پیش بود!

 

مطلب بعدي خبر مرگ آنجلينا جولي بر اثر تصادف هستش:

اينم عكسش:

حال كردي؟؟؟؟

اينم يه چلوكباب خور حرفه اي!!!

و اينم از عاقبت سنگين شدن گوش بخون و بخند

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه

 با او درمیان بگذارد.

به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
 

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت

 چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…
 

« ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید،

 همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره

جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی

 نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
 

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

« عزیزم ، شام چی داریم؟ »
 

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال

را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید.

سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت

همسرش گفت:
« عزیزم شام چی داریم؟ »

و همسرش گفت:

« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!

اميدوارم از آپم خوشتون اومده باشه

نظر فراموش نشه


[ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 10:33 بعد از ظهر ] [ ♥فاطمه جون♥ ]
سلام دوستان حالتون خوبه؟ دلم خيلي براتون تنگ شده بود و خيلي خوشحالم كه دوباره همتون رو

ميبينم. راستش قرار بود من تا تابستون ۹۰ ديگه نت نيام ولي در ايام تعطيل عيد نوروز گفتم يه

سري به شما دوستاي گلم بزنم ببخشيد فقط من يكم عجله دارم. فردا هم ميخوايم بريم مسافرت.

من فقط اومدم عيد رو به شما تبريك بگم و برم.

انشاالله سال خوبي داشته باشين.

دوستون دارم

مثل هميشه نظر فراموش نشه

باي تا تابستون

دوستدار شما

فاطمه

[ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 2:35 قبل از ظهر ] [ ♥فاطمه جون♥ ]
به نام خدا

سلام دوستای عزیز حالتون خوبه؟ لطفا از عنوان پستم تعجب نکنید.  این آپم آخرین

آپمه که در سال ۸۹ مینویسم از این به بعد دیگه باید بشینم و درس بخونم 

وقت ندارم که بیام اینترنت و آپ کنم. فکر نکنید که این وبلاگمو از همین الان ول میکنم

و میرم نه اشتباه نکن تا آخر شهریور ماه میام نت ولی خیلی کم  از شما دوستان

عزیز هم خواهش میکنم که وبلاگ خوشگلمو فراموش نکنین و بعضی موقع ها یه سری

بزنید.  و نظر بدید. امیدوارم کسانی که در این سه ماه تابستون بهشون بدی کردم منو

ببخشن   لطفا به وبلاگ های دیگرم هم یه سری بزنید.

www.kareena-india.blogfa.com

www.yalda-model.blogfa.com

راستی چون این آخرین پستم هست این دفعه استثناء نظرای پسرا رو تایید میکنم

دلم خيلي براتون تنگ ميشه  راستي يه داستان هم نوشتم حتما بخونين

دوستون دارم

موفق باشيد

خداحافظ تا تابستون سال ۹۰


ترس نابود گر عشق

کنار خیابون ایستاده بود

تنها ، بدون چتر ،

اشاره کرد مستقیم ...

جلوی پاش ترمز کردم ،

در عقب رو باز کرد و نشست ،

آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،

- ممنون

- خواهش می کنم ...

حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که

درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،

یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،

و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،

نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،

- چیزی شده ؟

چشمامو از نگاهش دزدیدم ،

- نه .. ببخشید ،

خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود

بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .

با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،

با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،

خودش بود .

نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،

می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده

سال ندیدن هم ،دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،

برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،

پرسید :

- مسیرتون کجاست ؟

گلوم خشک شده بود ،

سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .

گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟

به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،

صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،

قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،

به چشمام جراءت دادم ،

از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،

دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،

چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،

سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،

روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش

آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،

خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،

به خدا خودش بود ،

به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،

خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !

یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....

با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست

 لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟

و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،

به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و

هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....

زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم

 لجباز تر از همیشه ،

پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،

به ساعتش نگاه کرد ،

روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می

خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم

خیابون رو زیر بارون بدوم و

داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های

اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ

خیس ...چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه

کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ،

مگه میشه

منو نشناسه ،
 

نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 

توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،

بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 

بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،

تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،

خل بودم دیگه ،
 

نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،

 عاشقی کنم براش ،
 

میگفت : بهت نیاز دارم ...

ساکت می موندم ،

 میگفت : بیا پیشم ،

میگفتم : میام ...

اما نرفتم ،

 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،

دلم می خواست بسوزم ،

 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،

قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،

مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .

صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،

آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه

و بی تاب ،چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 

آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،

یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،

هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 

و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش

، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،

تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،

چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .

شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند

می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،

- همینجا پیاد میشم .

پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،

- بفرمایین ...

دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم

ایستاد ، با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..

- لازم نیست ..

- نه خواهش می کنم ...

پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد

و بعد .. بسته شدنش .

خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .

برای چند لحظه همونطور موندم ،

یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،

تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،

برای فریاد کردنش ،

برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،

دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ...

دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .

صدا توی گلوم شکست ...  

اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .

قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .

رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...

دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...

سر خوردم روی زمین خیس ،

صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...

مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...

منو بارون .. ، زار زدیم ،

اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،

به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،

بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،

هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...

بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،

بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.

خل بودم دیگه ..

یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟

نه ..

عاشق تر شده بودم

عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...

بارون لجبازانه تر می بارید

خیابان بهار ، آبی بود .

آبی تر از همیشه ....

[ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 ] [ 7:11 بعد از ظهر ] [ ♥فاطمه جون♥ ]
سلام دوستاي عزيز حالتون خوبه؟ چه خبر؟ امروز يه آپ خيلي باحال و خنده دار براي

طرفداري از همه دخترا دارم لطفا تا آخر همه رو بخونين و براي طرفداري از دختر ها

 كلي نظر بدين.

خصوصيات پسرا:

شكست عشقي تو برنامه هفتگيشون هست هر  بار از يه دختر شكست عشقي ميخورن.

اول دبيرستان سيگار ميكشن كه مثلا بگن بزرگ شدن

تا وقتي كه خوب بوي گند گرفتن بعد ميرن حموم

وقتي هم كه ميرن حموم حتما بايد صداي نحسشون رو بلند كنن تا همه بفهمن

سالي يكبار مسواك ميزنن

تا ۲۴ ساعت خوب و با مزه اند ولي بعد تكراري ميشن

سريع با آدم پسر خاله ميشن

دوست دارم جزء حرفاي روزمرشونه

با ماشين باباشون ميرن و بيرون و پز ميدن

پاتوقشون دم دبيرستان دخترونه است

تا يه دختر ميبينن ميفتن دنبالشون (حالا دختره هم اصلا آدم حسابش نميكنه ها)

تا يه دختر ميبينن موبايلشون رو در ميارن و باهاش ور ميرن كه مثلا بگن من موبايل دارم

عقلشون به چشمشونه

من مطمئنم كه هيچ پسري وارد اين وبلاگ نميشه ولي اميدوارم كه اگر يه پسر اين مطلب

رو خوند سكته مغزي و قلبي در جا با هم نزنه

دختراي عزيز لطفا براي طرفداري از تمام دختران و رو كم كني پسرا يه عالمه نظر بدين.

تا آپ بعدي باي باي

[ پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 ] [ 7:35 بعد از ظهر ] [ ♥فاطمه جون♥ ]

داشتم مي رفتم سفر و از همسرم خواستم که مثل هميشه بعد از دعاش به عنوان

 نگاهبان من پيشونيم رو ببوسه.و بعد سوار قطار شدم.

...وقتي قطار به  ته دره سقوط کرد.همه مردند و من هم مردم.

از بالا تلاش دکترها رو مي ديدم. بعد از 2 ساعت دکترها گفتند بي فايده ست و رفتند.

و من ياد بوسه همسرم افتادم. و در همين لحظه از بالا ديدم که نوری از پيشاني

من بيرون امد و به قلبم فرو رفت.

 2 دقيقه بعد صدای فرياد پرستاری که بالا سرم بود رو شنيدم که دکترها رو صدا مي کرد،

 اما صدای فرشته مرگ که کنار پرستار بود بيشتر بود که با نگاه نافذش رو به

 من گفت: خوب از دستم در رفتي ها.شانس آوردی که قدرت من از قدرت عشق کمتره.

دوستان عزیز برای انتخاب وبلاگ برتر لطفا به من رای دهید.

وبلاگ های دیگر من:

www.kareena-india.blogfa.com

www.yalda-model.blogfa.com

[ شنبه ششم شهریور 1389 ] [ 9:43 بعد از ظهر ] [ ♥فاطمه جون♥ ]
به این يكي  وبلاگم مراجعه کنید:www.kareena-india.blogfa.com
[ سه شنبه دوم شهریور 1389 ] [ 3:49 بعد از ظهر ] [ ♥فاطمه جون♥ ]
دختر كوچولوي ۸ ساله با چشمان خيس و نفس نفس زنان وارد مطب دكتر شد.

دكتر گفت:چه شده دخترم؟ دختر كوچولو كه نفسش بند آمده بود با صدايي لرزان گفت:

مادرم!مادرم! حالش خيلي بد است. دكتر گفت:بايد مادرت را اينجا بياوري من كه نميتوانم

به خانه شما بيايم. دختر گفت:من به اين كوچكي كه نميتوانم مادرم را بياورم خواهش ميكنم

اگر شما نياييد مادرم ميميرد.دكتر دلش به حال دختر سوخت و همراه او به خانشان رفت.

دكتر مادرش را معاينه كرد و با قرص و آمپول حالش را بهتر كرد. زن گفت:ممنون آقاي دكتر

ولي شما از كجا ميدانستيد كه من مريض هستم؟ دكتر:دختر كوچولوي شما به من خبر داده

است و مرا اينجا آورد. زن گفت:ولي دختر من سه سال پيش در يك تصادف فوت شده.

او عكس دخترش را به دكتر نشان داد.پاهاي دكتر از تعجب سست شده بود.

اين همان دختر بود!!!!

يك فرشته كوچك و زيبا

[ شنبه سی ام مرداد 1389 ] [ 6:13 بعد از ظهر ] [ ♥فاطمه جون♥ ]
خدا هست...

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین

انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع

خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!

مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟

کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!

به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سرپرست

پیدا میشد؟

اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته

باشد.

لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند.

ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض اینکه از اریشگاه بیرون اماد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به

هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.

ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد

میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!

ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم.

من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت:نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس

مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!

او گفت:نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند

مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه

نمیکنند و دنبالش نمی گردند

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

نظر فراموش نشه

[ شنبه بیست و سوم مرداد 1389 ] [ 0:22 قبل از ظهر ] [ ♥فاطمه جون♥ ]
سلام دوستان عزيز حالتون خوبه؟آپ امروزم درباره هند و بازيگرانش هست.

اول از همه ميخوام بيوگرافي و چند تا عكس خوشگل از كارينا كاپور كه خيلي دوسش

دارم بذارم و بعد عكس بازيگران ديگر....

كـــاريـنا كــاپور

تارخ تولد :21 سپتامبر 1980

محل تولد :مومبای ،ماهارشتا ،هند

دومین فرزند ،بابیتا و راند کاپور و خواهر جوانتر هنرپیشه مطرح بالیوود کاریشما کاپور و با وجود

آنکه نوه راج کاپور بزرگ است اما هیچگاه زیر سایه نام این مرد قرار نگرفت.

روزگاری می رفت تا به عنوان همسر سوپر استاری چون هرتیک روشن شناخته شود ،وقتی

همه جا از او به عنوان زوج هنری هرتیک نام بردند ،منتقدین نکته سنج پی بردند که رابطه او و

این مرد چیزی فراتر از آن چه است که به چشم می آید . اما وقتی که هرتیک برای ازدواج با

سوزان خان دختر زرینه وسانجی خان را انتخاب می کند کاری از دست کارینا ساخته نیست جز

ان که ساعتها به خاطر این شکست احساسی اشک بریزد و گریه کند.

نشریات شروع کردند و به نوشتن داستان عاشقانه او و هرتیک اما خودش ترجیح می داد فقط

سکوت کند.

کارینا کاپور علاوه بر این به خاطر کلمات صریح و برنده اش نیز شهرت دارد او گفته بود که هرگز

نمی خواهد با سانجی لیلا بنسالی کار کند زیرا وقتی که نقش در نظر گرفته شده برای او را در

دیوداس به آیشورایا رای داد ،احساس کرد ،این مرد بزرگترین خیانت را در حقش کرد است و

بیشتر از این ناراحت بود که چرا در این باره او صحبتی نشده است .او هم چنین در مخالفت

اساسی با پریتی زینتا قرار دارد و گفته که این دختر برای او کوچکتر از آن است که بخواهد یک

مهره رقابتی باشد!

دختر چشم عسلی بالیوود باهوش است و می تواند شما را با نگاه جذاب خود خیره کند

همانطور که چشم هزاران بیننده را در هند خیره کرد.

اولین فیلم این دختر ای بود از جی پی دوتا در مقابل آبیشک باچان که توانست به صدر جداول

فروش دست پیدا کند و کارینا در کنار آبیشک زوج هزار جدید گرفتند.

براي مشاهده عكس كارينا و ديگر بازيگران به ادامه مطلب مراجعه كنيد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 ] [ 4:22 بعد از ظهر ] [ ♥فاطمه جون♥ ]
درباره وبلاگ

به نام خدا
با سلام به شما بازدید کننده گرامی. به وبلاگ پاتوق دخترا خوش اومدین.من فاطمه هستم 15
سالمه نویسنده و مدیر این وبلاگ هستم. شما دوستان عزیز میتونید با نظرهایتان منو از وضع وبلاگم با خبر سازید و در بهتر شدن وبلاگم با من همکاری کنید. راستی پسرا هم حق ورود به این وبلاگ رو ندارند و نظرشون تایید نمیشه. امیدوارم لحظات خوشی را در وبلاگم بگذرانید.
راستی تولدم 10/4/75 است.

موفق باشيد




قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

download

چت

قالب بلاگ اسکای

قالب وبلاگ

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا